|
اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مى کردى تمامى ذرات وجودت عشق را فرياد مى کرد اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مى شستى و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مى دادى اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابدبر من مى دوختى تا من بر سکوت نگاه تو رازهاى يک عشق زمينى را با خود به عرش خداوند ببرم اى کاش مى دانستى اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمى شکستى اگر مى دانستى که چقدر دوستت دارم لحظه اى مرا نمى آزردى که اين غريبه ى تنها جز نگاه معصومت پنجره اى و جز عشقت بهانه اى براى زيستن ندارد اى کاش مى دانستى که چقدردوستت دارم...
اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری
یاد گریه کردنامو هنوز تو داری به خاطر یاد اون قطره های اشک پشت راه تو مسافر
مسافر مردی نکردی که منو تنها گذاشتی میون گرگای وحشی منو بی پناه گذاشتی
مسافر اروم تو رفتی از کنا ر دل عاشق داشتم بهت نگاه میکردم توی باغهای شقایق
مسافر هرچی که گفتم اخه من دوست دارم گل تو فقط لبخند سردی روی لبهات بستی ای گل
مسافر تو این همه سال با همین پاهای خسته با همین دستای بستم با همین دل شکسته
دویدم تند توی جاده تا جلو پاهات بمیرم بگم ای گل قشنگم اگه تو بگی میمیرم
گل من انقدر عجولی که راه و تندی تو رفتی هرچی من صدات میکردم که نرو بمون تو رفتی
ولی تو همش میگفتی نمیخوام که باز بمونم اخه این دلم اسیره پیش تو نه جای دیگه
اره ای گل قشنگم دل من همونجا خشکید با همون حرفی که گفتی پاهام تو جاده میلرزید
یادته اون روز اخر چی بهم گفتی عزیزم گفتی که تا زنده هستم پای هیشکی من نشینم
تو به من گفتی تو اون روز عشق واقعی ندیدم پس تو هم هیچوقت تو دنیا پای یک گل نشینی بعد
من بهت گفتم با گریه عزیزم من عاشقم من تو بهم گفتی با خنده عزیزم عاشقی نه بعد
من بهت گفتم خدا رو شاهد عشقم می گیرم تو بهم گفتی خداییش توی این جاده اسیرم...
دیوونتم تمام زندگیم
بوس از لپ = دوست داشتن.
دوستت دارم زماني که دستت، دستانم را مي دوستت دارم زماني که در کنار هم آينده اي مبهم را و زماني که از همان لحظه ها پلي مي دوستت دارم زماني که در کنار هم نشسته ايم و دوستت دارم و لحظاتي که با تو هستم همانند زدن گمان کنم که اين عشق است و همان لحظه اي که دستم در دستان آن لحظه عاشقي....
مرور مي كنم او را و مات مي مانم دوباره خط به خط او را دقيق مي خوانم نوشته ها همه مفهوم ديگري دارند چه رفته است بر اين واژه ها نمي دانم نه گوش حافظه ام آشناست بر اين حرف نه روشن است به چشم ضمير پنهانم شگفت اين كه زلال همين سخن ها بود كه ميگرفت ملال كنايه از جانم كسي كه بر لب من جان خننده مي بخشيد چه گونه مي طلبد خون بها ز چشمانم به حيرتم كه در اين شعله هاي دامن گير به حال خويش و يا عشق .دل بسوزانم قمار عشق هميشه دو چهره دارد و من طريق خواندن دست حريف مي دانم وليك با همه ليلا جي ام به بازي او چنان به باخت نشستم كه سخت حيرانم دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و از ملك سليمان برم چگونه دشمني با باورم كردي كه بعد از تو نمي دانم چگونه دوستي ها را كنم باور به دست آوردم و از دست دادم پوچ يعني اين مروري كن چه با من كرده اي اي دست بازيگر يك بار ديگر اي عشق مشت مرا گره كن تا در قفس بخوانم يا مرگ يا رهايي .... |
About![]()
اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم Archivesتیر 1388خرداد 1388 بهمن 1387 اسفند 1386 Links
كلبه صداقت(ساسان) |