مرور مي كنم او را و مات مي مانم
دوباره خط به خط او را دقيق مي خوانم
نوشته ها همه مفهوم ديگري دارند
چه رفته است بر اين واژه ها نمي دانم
نه گوش حافظه ام آشناست بر اين حرف
نه روشن است به چشم ضمير پنهانم
شگفت اين كه زلال همين سخن ها بود
كه ميگرفت ملال كنايه از جانم
كسي كه بر لب من جان خننده مي بخشيد
چه گونه مي طلبد خون بها ز چشمانم
به حيرتم كه در اين شعله هاي دامن گير
به حال خويش و يا عشق .دل بسوزانم
قمار عشق هميشه دو چهره دارد و من
طريق خواندن دست حريف مي دانم
وليك با همه ليلا جي ام به بازي او
چنان به باخت نشستم كه سخت حيرانم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و از ملك سليمان برم
چگونه دشمني با باورم كردي كه بعد از تو
نمي دانم چگونه دوستي ها را كنم باور
به دست آوردم و از دست دادم پوچ يعني اين
مروري كن چه با من كرده اي اي دست بازيگر
يك بار ديگر اي عشق مشت مرا گره كن
تا در قفس بخوانم يا مرگ يا رهايي ....
|